تبليغاتX
نسیم خاک شیراز

نسیم خاک شیراز

این نسیم خاک شیراز است یا مشک ختن / یا نگار من پریشان کرده زلف عنبرین

 

راستش اسم بازی رو که دیدم یاد دزیره افتادم و لیست اعترافاتش تو روز تاجگذاریش... بانوی مهربان مرداد 48 ما رو به بازی اعتراف دعوت کرد... منکه مدت ها بود دلم تمنای چنین شجاعتی رو داشت تصمیم به اعتراف گرفتم... اون هم نه در اتاقک تاریک گوشه کلیسا... توی وبلاگی که حالا هستن کسانی که چهره صاحبش رو دیدن و یه جورایی باهاش آشنا شدن... لطفا به اعترافاتم نخندید... نه ... بخندید... مسخره نکنید... شما هم دعوتید... البته اگه جرئتش رو دارید

 

1- اعتراف می کنم آدم خیلی ترسویی هستم... از خیلی چیزا می ترسم ... مهم ترینش حیوانات هستن... من از هر نوع حیوونی می ترسم!

2- اعتراف می کنم خیلی جاه طلب هستم و از آشنایی با آدمای مشهور خیلی لذت می برم!

3- اعتراف می کنم از عجیب بودن لذت می برم!

4- اعتراف می کنم سعدی رو بیشتر از حافظ دوست دارم و بچه که بودم خواب رستم می دیدم!

5- اعتراف می کنم بدترین شیطنت دوران کودکیم بی اجازه برداشتن کتاب های خواهرم و یواشکی خوندن اونا بود!

6- اعتراف می کنم از مدرسه و خاطراتش متنفرم... برعکس عاشق یادآوری خاطرات دانشگاه و خوابگاهم!

7- اعتراف می کنم از جاهای شلوغ متنفرم ... چون این جور جاها دست و پام رو گم می کنم!

8- اعتراف می کنم هرچی خوب می نویسم و با نوشته هام می تونم دلبری کنم... بد حرف می زنم ... اصلا موقع حرف زدن دست و پام رو گم می کنم و حرفام رو فراموش!

9- اعتراف می کنم برعکس خیلی از خانمها از صحبت با تلفن متنفرم و در عوض عاشق پیامک!

10- اعتراف می کنم نقابی از عشق و محبت روی قلب سنگی و سیاهم کشیدم!

11- اعتراف می کنم از پیدا کردن دوست در دنیای مجازی خیلی بیشتر از پیدا کردن دوست در دنیای واقعی لذت می برم! اینجا نقاب ها قشنگن و راحت کنار نمیرن! من از دیدن چهره واقعی آدما می ترسم!

12- اعتراف می کنم بدون نوشتن می میرم! ( این اعتراف نبود و همه ازش باخبرن... ولی اگه نمی گفتم بی انصافی بود در حق نوشتن که خیلی بهش مدیونم)

 ۱۳- اعتراف می کنم هیچ چیز تو دنیا به اندازه سکوت وحشتزده ام نمی کنه... شاید به همین خاطره که خیلی وراجم و عاشق صداها...

۱۴- اعتراف می کنم تو زندگی از دو تا چیز متنفرم... تعارف و مهمون ناخونده!

۱۵- اعتراف می کنم با اینکه عاشق تبریک تولدم وقتی کسی تولدم رو تبریک میگه بغض گلوم رو می گیره و قلبم از اندوه سنگین میشه... خدا رو شکر هیچوقت هیچکس تولدم رو یادش نیست...

۱۶- اعتراف می کنم از دوستی و آشنایی با آقایون بیشتر از خانم ها لذت می برم ( خانم ها لطفا جبهه نگیرن... من دوستای زن فوق العاده ای دارم اما دوستی با مردها یه چیز دیگه است... همیشه مطمئنی که تو این دوستی تو بهترینی).

پ.ن ۱: خیلی حرف زدم... هنوز خیلی چیزا دارم که بهشون اعتراف کنم اما منم مثل دزیره لیست اعترافاتم رو گم کرده ام

پ.ن ۲: یه اعتراف خیلی شیرین و دوست داشتنی هم دارم... این اعتراف زیاد اعتراف نیست ... یعنی اصلا اعتراف نیست... مثل همیشه تبریک تولده ... امروز تولد بابامه... بابایی مهربونم تولدت مبارک...

 پ.ن۳: انگار من اصل بازی رو رعایت نکردم... تو بازی باید فقط ۵ تا اعتراف کنی... ولی من مدت ها بود منتظر فرصتی بودم که اعتراف کنم... باید یکی هلم میداد... از ابداع کنندگان بازی معذرت میخوام...

 

نوشته شده در شنبه 12 دی1388ساعت 8:14 توسط فانی| |

 

من گریزان

از سرزمین رویاهایم

به مترسکی رسیده ام

که از هوسبازی باد آشوبگر

به دامان کلاغ های ولگرد

                                    پناه برده است

 

پ.ن ۱: خداوند عاشقانه ترین طرح آسمانی اش را در نگاه تو ریخت تا دل مرا برباید!

پ.ن ۲: امروز ۸ دی ماه سالروز تولد فروغ فرخزاده... بانوی شعر فارسی... بانویی که انقدر سایه اش روی شعر زنانه ما سنگینه که حتی اگه بخوایم از زیر بارش فرار کنیم جرات و قدرتش رو نداریم... امروز بهانه ایست که به یاد بیاوریم حضور قدرتمند شعر فروغ و زادروز این فروغ شعر فارسی رو گرامی بداریم...

 

نوشته شده در دوشنبه 7 دی1388ساعت 19:31 توسط فانی| |

 

زمستونو دوست دارم ... به خاطر قشنگی اسمت که شده همزاد همیشگی زمستون...

اومدنت... رفتنت... حتی یادت...

یادت هست منو تو زمستون تابستونی کردی؟

یادم هست روزی رو که بدون قلب... بدون تپیدن ... بدون زندگی... جلوی نگاه خدا دراز کشیده بودم و خدا نگران من بود... تو اومدی... بی دلهره و ترس از نگاه خدا... تکه ای از وجودت رو کندی و گذاشتی روی لبم... یادت هست افسانه هایی که بعدها به اسم بوسه عاشقانه شاهزاده ها ساخته شد؟

من زنده شدم... سرشار از گرما... خدا انقدر خوشحال شده بود که فرمان یک دقیقه احترام داد... دریا یک دقیقه سکوت کرد... زمین یک دقیقه ایستاد... خورشید به احترام حضورت یک دقیقه بیشتر تابید... چقدر ساده بودن آدما که بعد از تو فکر کردن شبی به اسم یلدا شب زایش خورشیده... شب به احترامت یک دقیقه تاریک تر شد و همه فکر کردن شب یلدا طولانی ترین شب ساله...

 

شیطان همیشه از حضورت می ترسید و از من متنفر بود... می خواست منو نابود کنه... تو رو برد...

خاکستر وجودت ابر شد... ابر سیاه و بارید و بارید... قطره های وجودت روی سر مردهای عالم ریخت... دل من شکست و هر قطعه شکسته دلم به دامان زنی افتاد...

حالا هر بار که می باری من به روی آدما می خندم و تابش تکه گمشده قلبم در چشمان زنان، حضور مردانه نگاهت رو زنده می کنه...

زمستونو دوست دارم به خاطر اسمت که رو پیشونی زمستون حک شده... ای عشق...

 
پ.ن: فردا تولدته... نیستی تا تولدت رو تبریک بگم... شاید اگه بودی هم جراتش رو نداشتم... مهم اینه که دوباره امسال یادت کردم... مهم اینه که یادم مونده دوست داشتن رو تو یادم دادی... مهم اینه که یادم نرفته خوبی های نگاهت رو... مهم اینه... خیلی چیزا مهمن ... اما از همه مهم تر خود تویی که فقط صدات برای خاطره ام به یادگار مونده...

نوشته شده در پنجشنبه 3 دی1388ساعت 10:54 توسط فانی| |

 

بگذار یک بار دیگر بشمارم

حاصل جوجه های امسالم

دلِ تنگی است

که شانه هایش

از غیرت خاطراتت می لرزد

ضربدر دو می شود

خلاصه شب مهتابی دیدار

به اضافه

انتظار ماه ها و هفته ها

اگر شب های دوری را

کم کنیم...

 

حسابم چقدر می شود آقا؟

چرتکه ات را بیانداز

شانه های پاییز

از سرمای زمستان سپید شده

من هنوز جوجه هایم را نشمرده ام!

نوشته شده در دوشنبه 30 آذر1388ساعت 8:31 توسط فانی| |

 

باد نقشه ها کشید

غیرت جاروی رفتگر پیر اما

طرح هماغوشی برگ و زمین را پاک کرد!

 

پ.ن: نمیدونم چرا جنسیت من انقدر سوال برانگیز شده؟ بابا بخدا من جنس لطیفم... جنس دوم... جنس ضعیف ... جنس مونث... فهمیدید یا به زبون ساده تر بگم... من یه زنم... و از زن بودنم لذت می برم...

پ.ن ۲: با یه انقلاب در خصوص کامنت ها موافقید؟ http://www.bankol.blogfa.com/ بحث جالبیه... مطمئنم خوشتون میاد... ( البته اگه خودتون این کاره نباشید)

 

نوشته شده در شنبه 28 آذر1388ساعت 7:56 توسط فانی| |

 

بگذار خاطره ات

بر شانه های غریب قلبم بماند

بید تنم

هنوز می لرزد از عطر صدایت...

لحظه پرپر شدن گل بوسه هایم

به آتش هوسناک لبانت

سوغات خنده هایت را

برای گوش هایم به یادگار گذاشتی...

جیب هایم طعم نرگس دارند

دستانت هنوز آیا داغ بوسه مریم دارد؟

نوشته شده در دوشنبه 23 آذر1388ساعت 10:24 توسط فانی| |

 

دریغا جا گذاشتم...

در آن دیدار بارانی

چتر قلبم را

زیر باران عشقت جا  گذاشتم!

پ.ن کاملا بی ربط: چهارشنبه گذشته ۱۸ آذر ماه استاد فرامرز پایور استاد بزرگ سنتور نوازی درگذشت... درگذشت این استاد بزرگ را به تمام موسیقی دوستان تسلیت می گم... خاک بر آن بزرگ خوش باد...

نوشته شده در شنبه 21 آذر1388ساعت 8:13 توسط فانی| |

 

من ترسیده ام

تو می باری...

قصه آغازی دوباره دارد...

دور نخست مرا مشتاق می کند

تو را مشتاق تر...

دور دوم مرا عاشق می کند

تو را شیفته تر...

دور سوم مرا گریان می کند

تو را هراسناک..

دور آخر مرا بازنده می کند

تو را پدر!

 

پ.ن: دوست نازنینی داشتم که دلباخته مرد جوانی شد و ... از اون روزهای دلباختگی برای او تنها حسرت در آغوش کشیدن کودکش مانده و آبرویی که در این جامعه سنت گرا و بی انصاف به باد رفت... اون مرد جوان اما هنوز راحت و بدون هیچ ترسی می گردد و هر روز عشقی تازه و جدید پیدا می کند...

نوشته شده در دوشنبه 16 آذر1388ساعت 8:28 توسط فانی| |

 

جستجویی تازه رو شروع کرده بود. انگشتاش با ذرات خاکی که بوی خون می داد بازی می کرد. یه چشمش میون شن ها ستاره چینی می کرد. چشم خاموشش درس های ناخونده رو تکرار می کرد. تمنای آب لب های تشنه اش رو بی تاب کرده بود. چقدر آسمون بخیل شده ... دلشوره شیرینی داشت. همیشه به اینجا که می رسید دلشوره می گرفت. زیر لب زمزمه کرد: این بار هم می گذره... من می مونم و چشم به راهی و انتظار دوباره!

آهی کشید و دوباره زیر تابش خاموش آفتاب شروع کرد به کاویدن خاک. مترسک جامونده از روزگار سرسبزی مزرعه به او خیره شده بود. باد می وزید و گرد و خاک چشم روشنش رو اذیت می کرد.

کمی اونطرف تر بچه ها در حال جستجو بودند. همون تب و تاب همیشگی....

لمسش کرد... مثل همیشه... بی روح و سرد... لبخندی زد... نگاهی به دشت انداخت... مترسک می لرزید... باد سردی وزید... یا حسینی گفت و با ظرافتی ناپیدا دست به کار شد...

پنجه های سرد او اما زودتر دست به کار شده بود... انتظار به پایان رسیده بود... دشت لبریز از ستاره شد... بغض آسمون ترکیده و نترکیده ... خورشید غروب کرد...

 

پ.ن: تقدیم به حاج رضا طرازی...

http://minefield.blogfa.com

نوشته شده در یکشنبه 15 آذر1388ساعت 1:24 توسط فانی| |

 

زخم نگاه چه کسی بود

که نمک پاشید بر شکسته های دلم؟

تخم مرغی بیاور

اسپندی بسوزان...

خنده هایم مرهم می خواهد....

نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 10:56 توسط فانی| |

Design By : Night Melody