X
تبلیغات
نسیم خاک شیراز

این نسیم خاک شیراز است یا مشک ختن / یا نگار من پریشان کرده زلف عنبرین




تجریش ... البرز کوه ... شیب نسبتا تند و طولانی ظهیرالدوله .. 

قرار بود دیدار با مردی را تجربه کنم که پیوند خورده با فرشته تنهایی من ... 

ظهیرالدوله ... چقدر رویای حضور در آن محضر را مرور کرده بودم؟ نمی دانم ... ده سال ... کم نبوده روزهایی که فراموش کرده ام .. شب هایی که ... اما این بار ...

 تهران را دوست ندارم .. هیچ وقت دوستش نداشته ام... اگر نبودند آنان که از جان گرامی ترند ... اگر تو نبودی  و ... 


اول چیزی که دیدم چشمان مهربانی بود که .. عجیب شبیه شده بود به آن مهربانی پنهان که شب های طولانی یک دهه را با آن سر کرده بودم.. خودش بود .. یا نه.. ولی نه.. هم او بود ... هم او که شنیدن صدایش اشک هایم را جاری کرد .. هم او که حسرت دیدارش .. نه .. من هیچ گاه حسرت دیدارش را نداشتم آن روزها که همه گفتند نیست، بود .. هرگز معجزه بودنش خاموش نشد ... هنوز هم هست .. این چشمه اشک که می جوشد و می خروشد و قبلم را زندگی می بخشد، شاهد است بر این مدعا... این قلم ... مگر نه این  که بی نامش شکسته بود و شکسته باد ... شکسته باد ... شکسته ... 

این بهمن هم .. درست مثل بهمن ده سال پیش.. رفت .. ساده و بی تکلف .. برای من ..  چقدر مانده از باقی این عمر ... نمی دانم .. عاقبت این جام هم خالی می شود ... می دانم ... شاید آن روزها تفاوتش با این بهمن ها فقط در یک چیز باشد ... هرگز کسی آنچه من از این امید ده ساله طلبیدم، نمی طلبد ... لحظه های هیچکس، روشن از یادم نمی شود ... می دانم ... 


چشم ها .. هنوز هم آن چشم های روشن همیشه غمگین ... آن لبخند .. 

نگذار بیش از این تاب از دست دهم .. نگذار بیش از این میان لحظه هایی که می آیند و می روند و خلاصه می کنند خط به خط عمر را، گم شوم ... نگذار ... 

چشم ها .. آن چشم های روشن زلال همیشه غمگین ... 


.

.

.

سفر این بار لذتی عجیب داشت .. نام بردن از تک تک اونایی که این لذت رو نصیبم کردن، حتما کفه ترازوی شادی های روزگار رو سنگین تر می کنه،ولی این بار رفقای عزیزتر از جان منو خواهند بخشید که همه نوشته ام راوی عشقی ده ساله شده.. عشقی پنهان و خاموش که سراسر امید بود و درد و لذت .. هرچند ..


ممنونم فرزاد .. شاید تو تنها کسی باشی که هذیان گویی های این نوشته بی سروته رو می فهمی ... 

ممنونم بچه ها ... آبان عزیزم ... الهه نازنینم .. علی مونتی، ارسطو، بچه مسلمون  ..... همسفر دوست داشتنی که اگرچه نبود ولی توی هر لحظه سفر حاضر بود ... شاپرک ...


و یاشار ... از تو خیلی ممنونم ... اون لذت عمیق حضور در بارگاه موسیقی ... نفس کشیدن تو هوایی که دل رو پر میده به سمت آسمون ها ... همه رو از تو دارم ... ممنونتم ... 



پ.ن:

من حساس شدم یا واقعا Intouchables اشک آدم رو درمیاره؟ 

دل نوشت:

از الان دلم پر می زنه واسه دیدن تک تکتون :-*

آخر نوشت:

تلاش عجیبی است که باورش نمی توانم ... بدبینی عمیق این روزهای من آتش می زند بر هرچه اعتماد و باور .. می دانم این هم سرانجامی ندارد .. تنها این شب های بی خوابی را سپری می کند... 



آخر آخر آخر نوشت:
بخدا نت ندارم ... خو چرا می زنید؟

+ تاريخ شنبه بیست و هشتم بهمن 1391ساعت 17:46 نويسنده فانی |

خرم آن بقعه که آرامگه یار آن جاست

راحت جان و شفای دل بیمار آن جاست

من در این جای همین صورت بی جانم و بس

دلم آن جاست که آن دلبر عیار آن جاست

تنم این جاست سقیم و دلم آن جاست مقیم

فلک این جاست ولی کوکب سیار آن جاست

آخر ای باد صبا بویی اگر می‌آری

سوی شیراز گذر کن که مرا یار آن جاست

درد دل پیش که گویم غم دل با که خورم

روم آن جا که مرا محرم اسرار آن جاست

نکند میل دل من به تماشای چمن

که تماشای دل آن جاست که دلدار آن جاست

سعدی این منزل ویران چه کنی جای تو نیست

رخت بربند که منزلگه احرار آن جاست





+ تاريخ سه شنبه دهم بهمن 1391ساعت 10:50 نويسنده فانی |

چند ساله .. حداقل میشه گفت حدود چهار پنج ساله .. 4 بهمن که از راه میرسه این شعر سیامک بهرام پرور رو زمزمه می کنم ...



آویختی درون غزل چلچراغ را 

پر کردی از ترنم گامت اتاق را

کفپوش پیچکی شد وگل از گل اش شکفت 

پیچید ساقه ساقه بلندای ساق را

قالی دوید و بوسه به پایت زد و نشست

رج رج مرور کرد شب اشتیاق را

آغوش گرم مبل به رویت گشوده شد 

سینی گرفت پیش تو چایی داغ را

دیوار هم صدای تو را دوره کرد و بعد 

هر پنجره گشود دری رو به باغ را

گنجشک ها قناری آوازه خوان شدند 

وقتی پراندی از شب کوچه کلاغ را

پوشید پرده را تن لغزان باد که –

- کل می کشید شادی این اتفاق را

شومینه کنج دور اتاق آه می کشید 

گُر می گرفت شعله به شعله فراق را

ساعت سرود ثانیه ها را برای تو 

خواند از بر آن قصیده پرطمطراق را

هی تیک ... تاک ...نه! همه را تاک می سرود 

مست از تو کرد کل فضای اتاق را 

دیگر سرودن از تو برایش محال شد 

من ...

شرم کرد ...

قافیه را باخت ....

لال شد !



پ.ن:

امروز تولد یه دوسته .. 


پ.ن:

دقت کردید چقده من تازگی ها فعال شدم؟ اثرات خانه نشینیه ها :دی



+ تاريخ چهارشنبه چهارم بهمن 1391ساعت 12:44 نويسنده فانی |
 

این روزها سرزمین فارس دردهای پی در پی بسیار متحمل میشه ..

همین چند وقت پیش بود که استاد رحیم فتحعلی زاده خاموش شد ..

و امروز در خبرها آمده بود استاد جهانشاه سی سختی مترجم و نویسنده شیرازی روی در نقاب خاک کشیده ..

میگن استاد جمشید صداقت کیش هم در بستر بیماری هست..

همه می میریم .. یک روز .. دیر یا زود .. ولی رفتن بعضی آدم ها .. بعضی آدم ها باید عمری جاودانه داشته باشن تا بشریت هیچوقت اون ها رو کم نیاره ..

این روزها بقیه رو نمی دونم ولی من دارم خیلی آدم ها رو کم میارم .. افسوس ..

 

 

+ تاريخ سه شنبه سوم بهمن 1391ساعت 22:27 نويسنده فانی |