X
تبلیغات
نسیم خاک شیراز

نسیم خاک شیراز

این نسیم خاک شیراز است یا مشک ختن / یا نگار من پریشان کرده زلف عنبرین


حس خوبیه این حس بی تفاوتی.. نه نگرانی.. نه دلشوره ای.. نه ترسی.. نه دلتنگی .. 

خیلی لذت بخشه که هر اتفاقی می افته خیلی راحت بگی : به درک..

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم فروردین 1393ساعت 17:18  توسط فانی  | 




امسال سال عجیبیه.. دقیقا با شروع سال و طی سه روز پیاپی سه تا مرد به روش های خاص خودشون دلم رو شکستند و بعد هرسه طی سه روز پیاپی به روش های خاص خودشون سعی کردند جبران کنن.. نمی دونم .. شاید هم نمیخواستن چنین کاری رو بکنن و من چنین تصوری رو کردم.. 

تو این هفت روز انواع و اقسام اتفاقات افتاده و خبرهای تلخ و شیرین زیادی شنیدم.. بازار غیبت ها گرمتر از همیشه بود و غم رو میشد بیشتر از همیشه تو چشمای همه اطرافیان دید و حس کرد.. امسال خیلی ها بودن که با دلخوری سالشون رو شروع کردند ولی هرگز به روی طرفشون نیاوردند و من شاهد هردو بودم .. امسال..


امسال میخوام تغییرات اساسی تری در خودم به وجود بیارم.. میخوام به دنیا نشون بدم که منم آدمم.. برعکس آن چیزی که اغلب نشون میدم، یه آدم فوق العاده حساس .. خیلی از چیزهایی که به روی خودم نمیارم آزارم میدن.. ناراحتم می کنن.. حرف هایی که زده میشه، قلبم رو میشکنه.. 

میخوام امسال برای خودم احترام بیشتری قائل باشم و نذارم هرکسی هرجور که دلش میخواد باهام رفتار کنه.. میخوام برگردم به اون دوران پرغرور قدیم که آدمای اطرافم حتی واسه سلام کردن ازم اجازه می گرفتن.. 

میخوام آدمای پرروی اطرافم رو کنار بزنم.. آدمایی که بهم اهمیت نمیدن رو بریزم دور.. آدمایی که ارزش ندارن رو حذف کنم.. احساسم رو خرج آدمای بی احساس نکنم.. 

هوم.. امسال باید با همیشه فرق داشته باشه.. امسال .. دلم میخواد سال آخر باشه .. یه سال به یاد موندنی.. 




* عادت ندارم حسرت گذشته ها رو بخورم.. گاهی یادم می افته پارسال دقیقا همین موقع ها آدم شادی بودم.. آدمی که دهن زندگی رو با خنده هاش سرویس کرده بود.. غم داشتم ولی .. گاهی یادم می افته که چقدر تو این مدت شنیدم که چقدر بزرگ شدی دختر.. و چقدر که بهم گفتن چقدر بچه ای احمق جون! .. گاهی.. 
حسرت نمی خورم.. حتی حسرت اون لحظه هایی که رفتن و می تونستن به یه شکل دیگه برن.. حتی حسرت اون خنده هایی که دیگه هیچوقت برنمیگردن.. ولی خب نمیشه این گاهی ها رو کنترل کرد.. فقط امیدوارم امسال با همیشه فرق داشته باشه..


+ نوشته شده در  جمعه هشتم فروردین 1393ساعت 10:13  توسط فانی  | 



من اهل تبریک گفتن سال نو و عیدی دادن و این حرفا نیستم.. صد البته خیلی عیدی گرفتن رو دوس دارم:دی 

ولی بی شوخی.. عید هیچ حسی در من زنده نمی کنه که هیچ، به جرئت می تونم بگم خیلی از حس ها رو هم در من می کشه.. خیلی جدی بگم به نظرم این 15-16 روز تعطیلات فقط باعث کشته شدن وقت میشه.. تو این مدت برعکس خیلی ها که فکر می کنن به خاطر نزدیک تر شدن آدما به همدیگه زندگی جریان بیشتری پیدا می کنه، من معتقدم تنها چیزی که اصلا جریان پیدا نمی کنه زندگیه.. 

توی این پانزده روز (قبلش رو نمیگم که بهانه مسخره خونه تکونی چقدر وقت آدم رو هدر میده) تو خانواده سنتی مثل خانواده من تمام وقت آدم به این صرف میشه که ناهار مهمون داریم و باید تمام مدت توی آشپزخونه باشیم و عصرها هم یا باید بریم مهمونی یا مهمون بیاد.. 

این چه رسم مزخرفیه که من مجبورم توی این مدت آدمایی رو ببینم که خدا رو شکر بقیه مدت سال از نعمت دیدارشون محرومم؟ این چه رسم مزخرفیه که آدم مجبوره کلی شیرینی و میوه و آجیل بخره که بریزه تو حلقوم و شکم یه مشت آدم که اصلا و ابدا براش ارزشی قائل نیستن؟ (اشتباه نشه من مهمون دوست دارم.. ولی هر مهمونی رو نه.. بعضی آدما رو فقط سالی یه بار می بینم و چقدر این دیدارها نفرت انگیزه) 

این چه سنت مسخره ایه که مجبوریم تو یه ساعت که تقویم ملی اعلام می کنه و یه تقویم دیگه ردش می کنه، سر یه سفره بشینیم که هیچ اصالتی هم از اصالت های زندگی به اصطلاح ایرانی توش وجود نداره و فقط و فقط سمبل ترس و حقارت ما ایرانی ها دربرابر اقوامیه که به خاطرشون سنت هفت شینمون رو تبدیل به هفت سین کردیم .. اصلا هفت سین راه انداختن و این همه زحمت کشیدن فقط و فقط به خاطر یه دقیقه تحویل مثلا سال یعنی چی؟ بهار داره میاد؟ خب بیاد.. بهار هم مثل همه فصل های دیگه زندگی .. وقتی ما آدم ها همونیم که هستیم.. وقتی حتی یه ذره شادتر یا عاقل تر نشدیم.. وقتی یه لحظه هم حسادت هامون رو دور نریختیم.. وقتی هنوزم که هنوزه سعی می کنیم تو زندگی بقیه دخالت کنیم و به هر روشی که بلدیم زندگی ها رو به هم بریزیم.. وقتی هنوز دلها رو می شکنیم و از رنجش آدما ککمون نمیگزه .. وقتی هنوزم از اخلاق های بقیه سواستفاده می کنیم .. وقتی هنوزم پابند خرافاتیم و دلمون نمیخواد یه ذره سنت شکنی کنیم.. وقتی .. وقتی .. وقتی .. 



چه اهمیت که سال تحویل شده و به اصطلاح نو.. این تحویل سال و تغییر فقط و فقط توی تقویم اهمیت داره ..


*

با این که اصلا سرماخوردگی و سردردهاش و بی حسی رو که به وجود میاره رو دوس ندارم، ولی این روزها دارم ازش لذت می برم .. به خاطر مریضی مجبور نیستم برم مهمونی و وقتی مهمون میاد میتونم خودم رو از اون ماچ و موچ های نفرت انگیز دور نگه دارم.. :دی 


** 

هنوز چند ساعتی بیشتر از تحویل سال نگذشته بود که طبیعت عیدی بزرگش رو بهم داد و یه سیلی محکم خوابوند تو گوشم که تا چند ساعت گیج بودم .. هرچند بعدش سعی کرد از دلم دربیاره ولی فکر نکنم دیگه فایده ای داشته باشه.. من عیدیم رو گرفتم.. 

***

دم ایرانسل گرم.. یه حال اساسی این عیدی بهمون داده.. دوازده ساعت اینترنت رایگان با سرعت بالا.. 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم فروردین 1393ساعت 22:19  توسط فانی  | 



از اونجایی که رسم عیدی دادن و عیدی گرفتن خیلی داغه این روزها تصمیم گرفتم منم یه عیدی داغ بهتون بدم و اصل حرف های پشت عیدی رو میذارم بعد عید که سر همگی یه ذره خلوت بشه و درست درمون حرف بزنیم..


تقویم رسمی ایران زیر نظر موسسه ژئوفیزیک دانشگاه تهران لحظه سال تحویل رو به این شرح اعلام کرده:

پنجشنبه 29 اسفند ماه 1392 ساعت 20:27:7 


گاهشمار پژوهش های ایرانی زیرنظر استاد رضا مرادی غیاث آبادی لحظه سال تحویل رو اینطوری نوشته:

پنجشنبه 29 اسفند ماه 1392 ساعت 20:7:48 


من کاری ندارم کدوم درسته یا غلطه ها.. چون کلا به لحظه سال تحویل اعتقادی ندارم.. ولی خدایی سوال شده واسم .. بیست دقیقه تفاوت.. کم نیست ها..


* اولین، بهترین و قشنگ ترین عیدی امسالم رو یاشار بهم داد.. یه دنیا ازت ممنونم .. مطمئنم خودت خوب می دونی چه لذت و حس و حالی نصیبم شد.. 


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 11:55  توسط فانی  | 



دیشب رشید کاکاوند آخرین فال حافظ سال 92 رو گرفت.. بیت اول رو که شنیدم انقدر ذوق کردم که بقیه اشو درست حسابی گوش نکردم:


رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند


دلم رو خوش کرده بودم به همین تک بیت که .. به یک ساعت نکشید خوشیم.. یهو فهمیدم بیت منظور نظر حافظ واسه من این بیت هست:


غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند


دیگه هیچوقت هیچ کدوم از آرزوها و رویاهام رو واسه هیچکس تعریف نمی کنم.. حتی واسه خودم.. 



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 12:21  توسط فانی  | 



 شیرازم خوب بلده چطوری از من استقبال کنه.. عطر بارون و هوای لطیف صبحگاهی شیراز .. همه اون چیزی که تموم این روزها لازم داشتم..



* این روزهام به سردردها و دردسرهایی می گذره که .. 



+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1392ساعت 1:20  توسط فانی  | 




گناه همه خرابی حال ِ این روزهایم به گردن امروز توست .. سیزده سال نحس است که عزادار امروز توام! سیزده سال نحس که دست از سر خاطراتم برنمی دارند! سیزده سال نحس که گرفتارت شده ام! سیزده سال نحس.. 

نحس؟ نه.. پشیمان نیستم.. حتی حالا که فقط سالی یک بار به سراغم میایی.. حتی حالا که فقط امروزت در ذهنم مانده .. پشیمان نیستم.. هنوز هم برای تو دلم می لرزد! هنوز هم خاطره هایم سیاه پوش خاطره هایت هستند! هنوز هم .. 

کسی جای تو را نگرفته! اصلا کسی را چنین قدرتی هست؟ مگر دوباره کسی رستم دستان می شود؟ اصلا گیرم رستم شود، کسی می تواند زال شود؟ زال که همه زندگی کودکی ام به تک تک تارهای سپید موهایش بسته بود.. کسی زال می شود؟ نمی شود.. اگر شد، آن وقت کسی هم پیدا می شود که قدرت ِ به جای تو نشستن را داشته باشد! 

سیزده سال برکت لحظه هایم بودی.. سیزده سال... کم نیست.. عمر کوتاهی نیست برای من که هنوز دخترک هشت ساله ای هستم که از بزرگ شدن می گریزم! 


حالا امشب.. همین لحظه ها که می گذرد و عجیب است گذرشان در باور ناباور من، سیزده سال .. 

بهمنم هرسال به نام تو متبرک است.. هرسال.. هرسال.. 



امروز سالروز مرگ داریوش رفیعی هم هست.. شاید عجیب باشه ولی بی دلیل نبود اون روزهای دوری که ندانسته و نفهمیده دوم بهمنم رو به دوم بهمنش گره زدم.. 


** 

آن دوست که عهد دوستداران بشکست 

می رفت و منش گرفته دامان در دست

می گفت که بعد از این به خوابم بینی

پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست




+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1392ساعت 0:12  توسط فانی  | 





تلخ شدم این روزها.. بدجور.. هرسال این موقع که میرسه به شدت غمگین میشم ولی اینجوری که این دفعه تلخ شدم و سگ.. نه.. هیچوقت اینجوری نبودم! 

همیشه این موقع سال می خندیدم و به روم نمی آوردم چه غمی روی دلم سنگینی می کنه ولی امسال.. 

تلخ شدم.. اخلاق سگی گندی رو دارم که سال ها بود ترکش کرده بودم.. فقط کافیه یکی یه چیزی بگه می بندمش به فحش و تیر خشمم رو خالی می کنم روش.. 

همیشه حساس بودم ولی این تلخی و گزندگی و اخلاق سگی، حساس ترم کرده.. هر رفتاری، هر حرفی، هرکلامی رو یه جور دیگه برداشت می کنم .. 



ترجیح میدم این روزها کسی رو نبینم، با کسی حرف نزنم و خودم رو نشون ندم تا تیر تلخی و گزندگیم به کسی اصابت نکنه که فردا شرمنده اش بشم! 


گفتم که بدونید اگه حرفی می زنم که ناراحتتون می کنه یه جورایی کنترل خودم و زبونم رو ندارم! 


+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1392ساعت 11:17  توسط فانی  | 



آسمان شهر من سفید ِ سفید است.. 


دلم برای برف تنگ شده بود ولی این برف وقتی دلنشین است که تو هم اینجا باشی..



پ.ن:


حالا که رسیدم به شیرازم ، دیگه واسه دلم اهمیتی نداره همه اون رویاهایی که از دست رفتن.. سنتوری که تبدیل به پیانو شد، کلاسی که استادش عوض شد، گلدونی که پژمرده شد، پایان نامه ای که نمی دونم چه بلایی سرش میاد، مقاله ای که نصفه نیمه از دست رفت... 

دیگه هیچکدوم واسم مهم نیس.. هوای شیراز همه غم ها رو از بین می بره ، حتی اگه آسمونش پوشیده از برف باشه و درخت های پارک کوچولوی من زیر بار سنگین زمستونی شکسته باشن.. 


پ.ن 2:

با همه این احوالات، ندیدن تو دردیه که حتی این هوا هم آرومش نمی کنه..



+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1392ساعت 21:9  توسط فانی  | 



کاش می شد .. کاش می تونستم یه جوری این تنهایی رو ادامه بدم .. تنهایی میون جمعیت منظورم نیست.. که همیشه میون این جمعیت تنها بودم و هستم.. منظورم این تنهایی عمیقیه که کسی نیست.. کسی حضور نداره .. کسی حاضر نیست.. کسی یاد من نیست.. کسی بودن هام رو نمی بینه.. هرچند بودن هاشون رو ازم توقع دارن.. 


کاش می شد.. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1392ساعت 20:48  توسط فانی  | 

مطالب قدیمی‌تر