نسیم خاک شیراز

این نسیم خاک شیراز است یا مشک ختن / یا نگار من پریشان کرده زلف عنبرین

در فرهنگ من، دادن را فعلی زنانه صرف می کنند و کردن را امری مردانه. از این رو دادن به معنای حقارت گرفته و کردن عملی است بزرگ و بزرگوارانه. حتی، در دنیای مجازی و شوخی هایی که حد و مرزی نداشته و ندارند و یا شاید هم در عالم دوستی هایی که در فرهنگ من، دوستی های بی قید و بند و رکیک و وقیح نام دارند این دو فعل همین سرنوشت را دارند: یکی با حقارت یاد می شود و دیگری با افتخار!
مردان سرزمین من، در دنیای مجازی – که این روزها بیش از دنیای حقیقی، واقعی و زنده و فعال است – بارها و بارها از این دو فعل یاد کرده و میان خنده هایشان – که اگر پدربزرگم زنده بود، وقیحانه شان می خواند – تاکید می کنند که شوخی می کنند و برای زنان ارزرشی بیش از دادن قائلند و فعل کردن را برای مردان بزرگی نمی دانند!
چه دروغگویند!
زنان سرزمین من، برخی شان، گریزان از پرده های تنگ و تاریک حرمسراها، به تقلید از همین مردان – که خود را روشنفکر می خوانند – همین کلمات را تکرار می کنند و میان خنده هایشان – که اگر مادربزرگم زنده بود، دریده شان می خواند – تاکید می کنند بر اهداف نجات بخشانه و فمینیستی شان!
چه ریاکار و خائند!
مردان و زنان سرزمین من، چه خوب فرهنگ خود را می شناسند و به پلیدی و پلشتی بر طبل دفاع از حقوق زنان می کوبند، حال آن که هربار زنی را می بینند، در ذهنشان هنگامه دادنش را تصویر می کنند و هربار مردی را، هنگامه کردنش را...


در فرهنگ من، دادن را فعلی زنانه صرف می کنند و کردن را مردانه..
و چه مبارک تعبیر راستینی است که زن جز دادن فعلی نمی شناسد! عشق دادن، امید دادن، آرامش دادن، زندگی دادن...
و مرد جز کردن! نابود کردن، ویران کردن، دور کردن، سفر کردن...
آری در فرهنگ من زنی که زندگی می دهد، حقیر است و مردی که خرابش می کند، بزرگ!
عجب فرهنگ وارونه عجیبی!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر ۱۳۹۴ساعت 9:51  توسط فانی  | 

هیچکس نمیتونه حال دیوانه کننده و دمدمی این روزهای منو درک کنه.. که با تماشای فیلم دنباله دار محبوبم -- سریع و خشن 7-- کلی ذوق میکنم و از بازی جیسون استتام که تازه وارده تو این فیلم لذت میبرم در عین اینکه خوشحالم آدم بده فیلمه و درست لحظه ای که فیلم تموم میشه و روی صفحه آخر میتویسه تقدیم به پل، میزنم زیر گریه.. 

 

 

عاشقانه هم که نمی بینم فرقی بحالم نمیکند.. حالم به همان تلخی است که بوده.. 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر ۱۳۹۴ساعت 23:42  توسط فانی  | 

 

فقط به چند ثانیه کوتاه دلخوش کرده ام.. های زندگی.. چقدر کوتاهی.. عذاب هر لحظه تمام شدنت خراب ترم میکند.. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۴ساعت 17:19  توسط فانی  | 

 

- وقتی میگم سوگلی خدا هستم مسخره میکنی..

-- باز چی شده سوگلی بانو؟

- ببین.. هروقت یه چیزی رو از دست میدم یه چیزی ده برابر بهترشو نصیبم میکنه..

-- مواظب باش ها.. از من بهتر نصیبت نمیشه ها.. چون اصلا وجود نداره..

- مسخره..

-- خب حالا بهت چی داده؟

- پارک کوچولوم به شکل یه باغ بزرگ درآمده.. هر روز میتونم از صبح تا شب ببینمش.. بهشتم خوشگل تر از قبل جلوی چشمامه..

-- هوم.. داره جدی جدی بهت حسودیم میشه سوگلی بانو..

- کووووووووووووووووووووفت..

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۴ساعت 14:17  توسط فانی  | 

 

 

وقتی مموری 16 گیگی ام سوخت و اون همه خاطره و عکس برای همیشه دفن شدتد، دلم خیلی سوخت.. اون مموری برای من دنیایی بود.. دنیایی از عکس های تو که دوسشون داشتم و عکس های خودم که دوسشون داشتم..

اوایل.. راستشو بگم تا همین امشب حال بدی داشتم.. بخاطر رفتن اون همه خاطره تصویری.. ولی امشب.. نه.. دیروز، وقتی با خبری که شنیدم، یادم افتاد هنوزم که هنوزه سوگلی خدا هستم، به خودم گفتم حکمت داشته این سوختن.. باید از بین میرفت اون همه خاطره ای که من واسه خودن ساخته بودم تا بتونم زندگی جدیدمو شروع کنم.. زندگیمو ادامه بدم.. قدم بزنم و بخندم و پیش برم.. 

حالا فصل جدید زندگی من بدون تو و خاطرات شش ماه گذشته شروع شده.. حالا دوباره باید خودمو از اول بسازم.. با لبخند همیشگیم و دنیایی که بدون تو از هم نمیپاشه.. 

 

فصل جدید زندگیم شروع شد..

 

سلام..

 

 

پ.ن: 

14 سال با هم بودیم.. بد و خوب روزها و لحظه هامون رو با هم ساختیم.. من با لبخند تلخ و غمگین تو.. تو با قصه ها و نوشته ها و خاطرات من.. صد سال دیگه هم بگذره با هم خواهیم بود.. قصه دوست داشتن من و تو با همه قصه های دیگه فرق داره .. اینو فقط تو می فهمی و من و شب های مهتابی ..

 

هنوزم پیشونیم از داغ بوسه ات می سوزه..

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر ۱۳۹۴ساعت 13:32  توسط فانی  | 

هیچ چیزی تو دنیا بیشتر از این لذت نداره که بعد از این که سال ها بگردی و بخونی و هربار حرفی بزنی، یه عده سرت خراب بشن که مزخرف میگی و به روش های گوناگون مسخره ات کنن و دستت بندازن و .. 

بعد یهو یه گوشه همین دنیای کوچیک، یه نفر.. نه .. دو نفر .. نه.. بیشتر از این حرفا.. پیدا بشن که انقدر بزرگ باشن که حرفشون واست حجت باشه و انقدر عاقل که بدونی موهاشون رو تو آسیب سفید نکردن و بعد اونا همون حرف های تو رو تکرار کنن.. از نادانی شریعتی و هوچی بازی جلال گرفته تا... 

هیچی بیشتر از این لذت نداره.. هیچی.. 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر ۱۳۹۴ساعت 12:4  توسط فانی  | 

به رسم فرشته بانو رسم..

نمیدونم این چندمین پست این وبلاگه ولی.. دلم تنگ شده بود.. برای نوشتن.. برای اینجا.. برای نسیمی که.. 

نمیدونم معجزه بود .. تصادف بود.. نمیدونم چی بود ولی خوشحالم که نسیم خاک شیرازم برگشته.. خوشحالم که برای یک بار هم که شده تو زندگیم یکی از حماقت هام جبران شده و فرصت دوباره پیدا کردم.. 

خوشحالم که اینجا هستم و در کمال خودخواهی امیدوارم که بلاگفا اون اطلاعات از دست داده اش رو هرگز دوباره به دست نیاره .. :دی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۴ساعت 14:40  توسط فانی  | 

آیا ممکنه؟ 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 9:56  توسط فانی  | 




گناه همه خرابی حال ِ این روزهایم به گردن امروز توست .. سیزده سال نحس است که عزادار امروز توام! سیزده سال نحس که دست از سر خاطراتم برنمی دارند! سیزده سال نحس که گرفتارت شده ام! سیزده سال نحس.. 

نحس؟ نه.. پشیمان نیستم.. حتی حالا که فقط سالی یک بار به سراغم میایی.. حتی حالا که فقط امروزت در ذهنم مانده .. پشیمان نیستم.. هنوز هم برای تو دلم می لرزد! هنوز هم خاطره هایم سیاه پوش خاطره هایت هستند! هنوز هم .. 

کسی جای تو را نگرفته! اصلا کسی را چنین قدرتی هست؟ مگر دوباره کسی رستم دستان می شود؟ اصلا گیرم رستم شود، کسی می تواند زال شود؟ زال که همه زندگی کودکی ام به تک تک تارهای سپید موهایش بسته بود.. کسی زال می شود؟ نمی شود.. اگر شد، آن وقت کسی هم پیدا می شود که قدرت ِ به جای تو نشستن را داشته باشد! 

سیزده سال برکت لحظه هایم بودی.. سیزده سال... کم نیست.. عمر کوتاهی نیست برای من که هنوز دخترک هشت ساله ای هستم که از بزرگ شدن می گریزم! 


حالا امشب.. همین لحظه ها که می گذرد و عجیب است گذرشان در باور ناباور من، سیزده سال .. 

بهمنم هرسال به نام تو متبرک است.. هرسال.. هرسال.. 



امروز سالروز مرگ داریوش رفیعی هم هست.. شاید عجیب باشه ولی بی دلیل نبود اون روزهای دوری که ندانسته و نفهمیده دوم بهمنم رو به دوم بهمنش گره زدم.. 


** 

آن دوست که عهد دوستداران بشکست 

می رفت و منش گرفته دامان در دست

می گفت که بعد از این به خوابم بینی

پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست




+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 0:12  توسط فانی  | 





تلخ شدم این روزها.. بدجور.. هرسال این موقع که میرسه به شدت غمگین میشم ولی اینجوری که این دفعه تلخ شدم و سگ.. نه.. هیچوقت اینجوری نبودم! 

همیشه این موقع سال می خندیدم و به روم نمی آوردم چه غمی روی دلم سنگینی می کنه ولی امسال.. 

تلخ شدم.. اخلاق سگی گندی رو دارم که سال ها بود ترکش کرده بودم.. فقط کافیه یکی یه چیزی بگه می بندمش به فحش و تیر خشمم رو خالی می کنم روش.. 

همیشه حساس بودم ولی این تلخی و گزندگی و اخلاق سگی، حساس ترم کرده.. هر رفتاری، هر حرفی، هرکلامی رو یه جور دیگه برداشت می کنم .. 



ترجیح میدم این روزها کسی رو نبینم، با کسی حرف نزنم و خودم رو نشون ندم تا تیر تلخی و گزندگیم به کسی اصابت نکنه که فردا شرمنده اش بشم! 


گفتم که بدونید اگه حرفی می زنم که ناراحتتون می کنه یه جورایی کنترل خودم و زبونم رو ندارم! 


+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی ۱۳۹۲ساعت 11:17  توسط فانی  | 

مطالب قدیمی‌تر