نسیم خاک شیراز

این نسیم خاک شیراز است یا مشک ختن / یا نگار من پریشان کرده زلف عنبرین

آیا ممکنه؟ 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 9:56  توسط فانی  | 




گناه همه خرابی حال ِ این روزهایم به گردن امروز توست .. سیزده سال نحس است که عزادار امروز توام! سیزده سال نحس که دست از سر خاطراتم برنمی دارند! سیزده سال نحس که گرفتارت شده ام! سیزده سال نحس.. 

نحس؟ نه.. پشیمان نیستم.. حتی حالا که فقط سالی یک بار به سراغم میایی.. حتی حالا که فقط امروزت در ذهنم مانده .. پشیمان نیستم.. هنوز هم برای تو دلم می لرزد! هنوز هم خاطره هایم سیاه پوش خاطره هایت هستند! هنوز هم .. 

کسی جای تو را نگرفته! اصلا کسی را چنین قدرتی هست؟ مگر دوباره کسی رستم دستان می شود؟ اصلا گیرم رستم شود، کسی می تواند زال شود؟ زال که همه زندگی کودکی ام به تک تک تارهای سپید موهایش بسته بود.. کسی زال می شود؟ نمی شود.. اگر شد، آن وقت کسی هم پیدا می شود که قدرت ِ به جای تو نشستن را داشته باشد! 

سیزده سال برکت لحظه هایم بودی.. سیزده سال... کم نیست.. عمر کوتاهی نیست برای من که هنوز دخترک هشت ساله ای هستم که از بزرگ شدن می گریزم! 


حالا امشب.. همین لحظه ها که می گذرد و عجیب است گذرشان در باور ناباور من، سیزده سال .. 

بهمنم هرسال به نام تو متبرک است.. هرسال.. هرسال.. 



امروز سالروز مرگ داریوش رفیعی هم هست.. شاید عجیب باشه ولی بی دلیل نبود اون روزهای دوری که ندانسته و نفهمیده دوم بهمنم رو به دوم بهمنش گره زدم.. 


** 

آن دوست که عهد دوستداران بشکست 

می رفت و منش گرفته دامان در دست

می گفت که بعد از این به خوابم بینی

پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست




+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 0:12  توسط فانی  | 





تلخ شدم این روزها.. بدجور.. هرسال این موقع که میرسه به شدت غمگین میشم ولی اینجوری که این دفعه تلخ شدم و سگ.. نه.. هیچوقت اینجوری نبودم! 

همیشه این موقع سال می خندیدم و به روم نمی آوردم چه غمی روی دلم سنگینی می کنه ولی امسال.. 

تلخ شدم.. اخلاق سگی گندی رو دارم که سال ها بود ترکش کرده بودم.. فقط کافیه یکی یه چیزی بگه می بندمش به فحش و تیر خشمم رو خالی می کنم روش.. 

همیشه حساس بودم ولی این تلخی و گزندگی و اخلاق سگی، حساس ترم کرده.. هر رفتاری، هر حرفی، هرکلامی رو یه جور دیگه برداشت می کنم .. 



ترجیح میدم این روزها کسی رو نبینم، با کسی حرف نزنم و خودم رو نشون ندم تا تیر تلخی و گزندگیم به کسی اصابت نکنه که فردا شرمنده اش بشم! 


گفتم که بدونید اگه حرفی می زنم که ناراحتتون می کنه یه جورایی کنترل خودم و زبونم رو ندارم! 


+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی ۱۳۹۲ساعت 11:17  توسط فانی  | 



آسمان شهر من سفید ِ سفید است.. 


دلم برای برف تنگ شده بود ولی این برف وقتی دلنشین است که تو هم اینجا باشی..



پ.ن:


حالا که رسیدم به شیرازم ، دیگه واسه دلم اهمیتی نداره همه اون رویاهایی که از دست رفتن.. سنتوری که تبدیل به پیانو شد، کلاسی که استادش عوض شد، گلدونی که پژمرده شد، پایان نامه ای که نمی دونم چه بلایی سرش میاد، مقاله ای که نصفه نیمه از دست رفت... 

دیگه هیچکدوم واسم مهم نیس.. هوای شیراز همه غم ها رو از بین می بره ، حتی اگه آسمونش پوشیده از برف باشه و درخت های پارک کوچولوی من زیر بار سنگین زمستونی شکسته باشن.. 


پ.ن 2:

با همه این احوالات، ندیدن تو دردیه که حتی این هوا هم آرومش نمی کنه..



+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۲ساعت 21:9  توسط فانی  | 



کاش می شد .. کاش می تونستم یه جوری این تنهایی رو ادامه بدم .. تنهایی میون جمعیت منظورم نیست.. که همیشه میون این جمعیت تنها بودم و هستم.. منظورم این تنهایی عمیقیه که کسی نیست.. کسی حضور نداره .. کسی حاضر نیست.. کسی یاد من نیست.. کسی بودن هام رو نمی بینه.. هرچند بودن هاشون رو ازم توقع دارن.. 


کاش می شد.. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۲ساعت 20:48  توسط فانی  | 



آدمای بدی هستیم.. خودم رو اول از همه میگم.. وقتی یه مدت خبری از کسی نشه - هرچقدر هم عزیز - به بهانه اینکه نمی خواییم مزاحمش بشیم و حتما خودش نمی خواد و این حرف ها بی معرفتیمون رو توجیه می کنیم و دیگه یادی ازش نمی کنیم.. 


این چند روزه چند نفر رو دیدم که غصه این که کسی یادشون نمی کنه پیرشون کرده.. درسته یه مدت به خاطر گرفتاری و مشکل و بیماری نتونستن یادی از دیگران بکنن ولی وقتی دیدن کسی تو اون مدت احوالشون رو نپرسیده ... خب حق دارن دیگه..


یکی از رفقا چند وقت پیش می گفت هی فلانی جز تو و یکی دو نفر دیگه از رفقا کسی این روزها یادی از من نمی کنه.. و من فقط شرمنده بودم.. 


چرا گرفتاری های زندگی و شلوغی دنیای عظیم تکنولوژی رو بهانه بی عاطفگی ها و بی معرفتی هامون کردیم؟ مگه دیروز با امروز چه فرقی داره و آدم امروز با آدم دیروز؟!!


تا دیر نشده "قدر یکدیگر بدانیم"...


* چند سال پیش داشتم بین کتاب هام می گشتم دیدم "فصل آخر" نوشته گیتا گرکانی رو گم کردم.. کلی گشتم پیدا نشد.. دلم خیلی سوخت.. از اون کتاب هایی بود که دیگه گیرم نمیاد .. الان بیشتر دلم می سوزه چون می تونستم یه نقد فمینیستی خوشگل روش داشته باشم.. حیف.. 

تو کل این سال ها فقط 4 تا کتابم گم شدن و صدالبته 3 تاشون محبوبترین کتابام بودن.. دا (که ازش متنفرم ولی خب پولی که بالاش دادم حیف بود)، من ِ او، کی خسرو و فصل آخر.. این سه تای آخری کتاب های محبوبم بودن که دو تاشون دیگه گیرنمیاد.. اونی هم که گیر میاد پول خون باباشون رو می گیرن واسش.. 


** باران سیاه نوشته ماسوجی ایبوسه کتابیه که این روزها دنبالشم.. جنگ همیشه بر بهترین های ادبیات جهان سایه انداخته.. این کتاب بهترین کتابیه که درباره بمباران اتمی هیروشیما به قلم یه ژاپنی روانه بازار شده.. باید تا هفته آینده پیداش کنم.. 


*** نکند صبر یک فریب بزرگ باشد، مدت هاست با غوره ها کلنجار می روم ولی حلوا نمی شوند!!


بعدا نوشت:

باران سیاه رو خریدم.. راست یا دروغ فروشنده اش اش گفت آخرین نسخه ایه که واسش مونده و اگه تموم میشد باید صبر می کردم دوباره بیاره .. حالا باید دید ارزش زحمتی که قراره به خاطر بکشم و هفده تومن پول ناقابل که بالاش دادم رو داره یا نه!



+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۲ساعت 12:44  توسط فانی  | 



باید مادر شش تا بچه سرکش و لجوج باشی تا بفهمی من چی میگم... وقتی یکی از این بچه ها نیست هر لقمه ای که می خوری نصف میشه.. وقتی دو تاشون نیستن لقمه هات رو سه قسمت می کنی و وقتی هم که سه تاشون نیستن.. امان از اون روزی که لقمه هات رو چهار قسمت می کنی و خودت فقط یه تیکه اشو میخوری .. اونم چه خوردنی.. خوردنی که واسه دل بقیه بچه هایی که سرسفره و دور و برت هستن، با لبخند همراه میشه ولی خدا می دونه تو اون دل مادرانه ات چی می گذره .. 


مامان من این روزها و این سال ها هرلقمه غذاشو حداقل چهارقسمت کرده.. یه قسمت واسه پسری که درسته که تو همین شهره و چند تا خیابون پایین تر ولی هر روز و هرشب شوق دیدنش و این که لقمه ای که داره میخوره، نصیب گل پسرش نشده وسوسه اش می کنه واسه نیمه کردن لقمه ای که میخوره..

یه قسمت واسه دختری که تو یه شهر غریب به عنوان عروس رفته و اگرچه از هرلقمه غذا یه تیکه اش هم واسه اون کنار گذاشته میشه، ولی خیال مامان از بابتش راحته..

قسمت سوم هرلقمه ای که مامان میخوره برای تخس ترین و لوس ترین و لجبازترین و سرکش ترین دخترانش کنار گذاشته میشه که تو یه شهر دور به هوس درس خوندن دل به رویاهاش سپرده.. هوم.. و فقط خدا می دونه که مامان تو تک تک این شب های دوری از این دختر لجبازش چقدر بی خوابی کشیده و چقدر بارغم به دل داشته و چند بار لقمه هاش رو تکه تکه کرده که سومین دختر و چهارمین فرزندش از لذت اون لقمه بی نصیب نمونه.. فقط خدا می دونه..


* تازه اون لقمه هایی که واسه مغز بادوم ها .. واسه نوه ها .. کنار گذاشته میشه رو فاکتور گرفتم.. چه دنیای دردناکیه دنیای مادری.. 

واسه من که طاقت این همه لطافت و نازکی این دنیا رو ندارم، بهترین آرزو اینه که هیچوقت تجربه اش نکنی.. هرچند می دونم که خیلی ها این رو آرزوی خوبی نمی دونن.. 


**چقدر لذت داره که تو خونه باشی و هرلحظه با مهرو محبت و گرمای اهالی خونه محاصره بشی.. از اون لذت بخش تر اینه که می تونی این لذت رو با همه وجودت درک کنی ... و از اونم خیلی لذت بخش تره اینه که هرگوشه خونه که سرک بکشی می بینی مامان واست کلی غذا و خوراکی و هله هوله کنار گذاشته تا حالا بعد دو ماه دوریت وقتی تو از اون غذاها لذت می بری، اونم بتونه طعم غذا رو بالاخره حس کنه..


*** صدای منو از شیراز می شنوید.. شهر عاشقانه ترین عاشقانه های جهان.. شهر الا یا ایها الساقی.. شهر ای کاروان آهسته ران.. شهر شرق های بنفشه.. شهر صدرالدین  ها.. شهر اوج ها.. شهر بی فرودها.. شهر بهارنارنج ها.. شهر باغ های سر به فلک کشیده.. شهر خوش عطرترین نرگس های جهان.. شهر .. شهر .. شیراز من.. 


****

نه از خودم فرار کرده ام

نه از شما

به جستجوی کسی رفته ام که

مثل هیچ کس نیست 

نگران نباشید

یا با او

باز می گردم

یا او

بازم می گرداند

تا مثل شما زندگی کنم.


محمدعلی بهمنی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۲ساعت 18:5  توسط فانی  | 



همه سهم من از تو، خستگی است و زهرکلامی که به جانم میریزی! 

حماقت است می دانم این همه بودن هایم.. دل به چه سپرده ام نمی دانم! 

خوب میدانم پشیمان میشوم فردایی از پشت این فرداهای تاریک و ناپیدا ... اما هستم.. چرا؟ نمی دانم!



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۲ساعت 1:33  توسط فانی  | 


آخرین پست بنجامین باتن منو به فکر فرو برد.. چقدر نظرم درباره خدا عوض شده؟ زمان که برای من این همه دوره، چه تغییراتی در این باره در من به وجود آورده؟ یعنی الان خدای من چه شکلیه؟ 

از اونجا که همه پست هام رو ثبت موقت کردم به دلایلی، امشب هوس کردم و رفتم و دوباره این پست رو تنهایی خوندم.. 

من تو این یک سال و سه ماه و چند روز بی اندازه تغییر کردم.. شاید شماها هم متوجه شده باشید.. ساکت تر و آروم تر شدم.. تنهایی رو دوست ندارم ولی مجبورم تحملش کنم واسه همین تنهاتر از همیشه شدم.. نازک نارنجی و لوس.. مث اون روزهای خیلی خیلی دور بچگی.. ولی امشب که پست قدیمیم رو میخوندم، دیدم نظرم درباره خدا عوض نشده.. نه.. تو این یک سال و سه ماه و چند روز بارها و بارها با هم دعوا کردیم .. من گفتم و اون فقط گوش کرده.. بارها بهش فحش دادم و حتی بهش گفتم بی عرضه تر از اون کسی نیست.. و بارها و بارها خودمو پرت کردم تو آغوش مهربونش و های های گریه کردم هرچی غصه و درد توی قلبم بود.. آره یه تفاوت هایی کردم .. ولی نظرم راجع به خدا.. همونه که اون موقع هم گفته بودم.. 

دلم نیومد این پست که انقدر دوسش داشتم، ثبت موقت بمونه گوشه بلاگم و خاک بخوره .. پست رو می ذارم ادامه مطلب.. کامل و بدون حذف کردن چیزی.. شاید شماها هم دوسش داشتید.. 




پ.ن:

مرسی بنجامین .. خیلی به موقع بود.. امشب .. دقیقا همین امشب به این پست و این حرف ها احتیاج داشتم.. باید یادم می افتاد چقدر دوسش دارم.. ممنونم رفیق..




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر ۱۳۹۲ساعت 20:22  توسط فانی  | 



وقتی پرسفونه پست هفت رو گذاشت، وسوسه شدم بنویسم ولی...

حالا دلم میخواد بنویسم .. 


‎ 

‏1- هفت کتاب قبل از مرگ؟


غزلیات سعدی، نامه های عین القضات، زمین نوآباد شولخف، ترس و لرز کی یرکگارد و شاهنامه فردوسی (تنها کتابی که باعث میشه کمی ‏حس دردناکی که از متولد شدن تو این سرزمین نفرین شده دارم، تخفیف پیدا کنه)‏


‏2- هفت جا برای مسافرت قبل از مرگ؟


هندوستان، جزیره پرنس ادوارد، کوه های سوییس، روسیه، دیوار چین، وسط اقیانوس آرام، زابلستان زمان رستم و زال! ‏


‏3- هفت اعتراف قبل از مرگ؟


بی فکر و عجولم!‏

خیلی زود عصبانی میشم و هیچی به جز فکر انتقام آرومم نمی کنه!‏

دیگه علاقه ای به جمع کردن کلکسیون آوازهایی که برای ایران خونده شده ندارم!‏

تقریبا به هیچ چیزی ایمان ندارم!‏

دلم میخواست تو قرون رنسانس توی یه روستای اروپایی به دنیا می آمدم!‏

شدیدا احساس پوچی دارم!

به شدت خودخواهم!‏


‏4- هفت خوردنی قبل از مرگ؟


بستنی با طعم نسکافه و شکلات تلخ

یه لیوان قهوه تلخ

یه ظرف از رنگینک های مخصوص حاج خانم ( همسایه ای که سالهاست ندیدمش)!‏

خورش فسنجون مخصوص مامان

یه کیک شکلاتی بزرگ پر از خامه و گردو

یه ظرف بزرگ فالوده مخصوص یزدی

یه ظرف بزرگ آش جو  ‏


‏5- هر هفت چیزی  که دوست دارید همراتون دفن بشه!‏

‎عکس ... که همیشه همراهمه ..‏

نوت بوکم!‏

کاست زهره داریوش رفیعی که از روی کاست قدیمی عمو کپی کردم!‏

بلیط کنسرت همایون!‏

هرسه تا دفتر دل نوشته هام!‏

تقویم موسیقیم!‏

ام پی تریم همراه هندزفری و شارژرش!‏



+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 0:30  توسط فانی  | 

مطالب قدیمی‌تر