تبليغاتX
نسیم خاک شیراز
نسیم خاک شیراز
این نسیم خاک شیراز است یا مشک ختن / یا نگار من پریشان کرده زلف عنبرین 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
 

.

بسی رنج بردی در آن سال سی  .....  که گنجش رسد دست ما را بسی

که ایران بداند سر و قد خویش  .....  سرآرد ز خاری، شود حد خویش

دریغا که گنج ات به ویرانه شد  .....  نهان در صدف، دُر جانانه شد

دریغا ز غواص و از غوطه ای  .....  به سیر سخن، ابن بطوطه ای

دریغا که تازی شده رنگ ما  .....  زده رنگ بر نام ما، ننگ ما

دریغا که افرنگ نیرنگ باز  .....  کند شعبده، بس به آواز و ساز

به بیگانه گشتن ز خویشم دریغ  .....  که از این دریغم جگر شد به تیغ

حکیما، بزرگا، به رویم ببخش  .....  که پشتم نشاید به بالای رخش

نه رستم شدم پور دستان خویش  .....  نه دستان چو آرش کمانی به پیش

بسی بیژن ات گشته در بند چاه  .....  ندید همت از ما، چه همت تباه!

گلوی سیاوش بریده زمان  .....  سکوتی به تن کرده لب هایمان

نه یک شیرزن، همچو گردآفرید  .....  زهی شیر مادر که بر او چشید

همه پهلوانان به پهلوی هم  .....  به دخمه بخوابیده، ما روی هم

نه پایی به پویه سوی قاف شد  .....  همه مویه که نون من کاف شد!

پی ِ عافیت آفت ِ هم شدیم  .....  به درگاه بیگانه هم خم شدیم

به زخم جهالت به دل دردهاست  .....  دریغا که پیکانش از ما به ماست

نجات وطن "پورایران" به توست  .....  درست ِ تو سازد وطن را درست

 

بچه مسلمون

 

بعدا نوشت:

با اجازه بچه مسلمون یه نگاهی هم به اینجا بندازید و اگه حرفی داشتید حتما بهم بگید...

[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 11:23 ] [ فانی ]
 

 

بابابزرگ می گفت شب های طولانی اون روزگار دور گذشته به خوندن شاهنامه می گذشت... با این که سواد نداشت ولی شاهنامه رو از حفظ می خوند...

من با اینکه دل خوش کرده ام به لیسانسی که دارم فقط دو بیت از شاهنامه حفظم... این شب های دورم به گذروندن وقت پای اینترنت می گذره و خبری از شاهنامه ندارم...

 

امروز روز حضرت فردوسی هست... همون مردی که سی سال برای نجات زبان فارسی زحمت کشید تا امروز ما که ادعای ایرانی بودن داریم و سنگ آریایی بودن رو به سینه می زنیم و به عرب ها فحش میدیم تو هر یه جمله ده کلمه ای که میگیم ۵ تاش روسی باشه، ۳ تاش انگلیسی، ۲ تاش فرانسوی و یکیش عربی... امروز روز فردوسیه... مردی که سی سال تمام زحمت کشید تا وقتی به خاک سپرده میشه به جرم ایرانی بودن و عرق زبان پارسی داشتن مرتد حساب بشه و اجازه ندن تو قبرستان مسلمان ها به خاک سپرده بشه... امروز روز فردوسیه... مردی که این همه زحمت کشید و ما چه خوب فرزند خلفی هستیم که حتی ذره ای حرمت زحمتش رو حفظ نکردیم و کار رو به جایی رسوندیم که حتی نمی تونیم شاهنامه رو صحیح و بی غلط بخونیم... فرزندان ما احتمالا دیگه با نام شاهنامه هم انسی نخواهند داشت...

امروز روز فردوسیه... مردی که سیاوش رو به تصویر کشید تا بهمون یادآوری کنه ایرانی یعنی صداقت و سادگی و پاکدامنی... اما ما سیاوش رو فراموش کردیم و قصه یوسف یهود رو برای فرزندانمون خوندیم... از رستم گفت و آزادمردی و تلاشش برای آزادگی ولی ما قصه های هرکول رو بیشتر باور کردیم...

برای ما از فرود گفت و ما افسانه پنداشتیمش ولی باور کردیم که داستان تروا حقیقته... برای ما از رودابه گفت و زال و سام ولی ما... به کجا داریم میریم ما؟ قصه های شاهنامه افسانه هستن ولی افسانه های یونان باستان و کتاب مقدس یهودیان و انجیل مسیحیان حقیقت؟

امروز یکی از مقدس ترین و مهم ترین روزهای ایرانیان هست... ولی چند نفر امروز یادشونه که باید کمی از وقتشون رو به یادگیری و تفکر در شاهنامه اختصاص بدن؟

فردوسی ... من شرمنده هستم که این روزها شاهنامه خوندن و حرف زدن از تو فقط برای باکلاس به نظر رسیدنه... فقط برای اینکه به دروغ بگیم که ایرانی هستیم... فقط برای اینکه..

متاسفم...

 

 

 

اختصاصی نوشت:

 

بر حکیم طوس و آن شهنامه سازم صد درود

بر همای میهن و شهبال بازم صد درود

پور ایران گرچه بر مام وطن زخم دل است

برچنین فرزند ناز (فانی) و دلنوازم صد درود

بچه مسلمون

 

پ.ن:

من فقط عین دستور بچه مسلمون رو اجرا کردم و دقیقا عین دو بیتش رو اینجا آوردم... اما شماها اون فانی تو پرانتز رو خود به خود فاکتور بگیرید...  

 

پ.ن:

تا یادم نرفته اینو هم بگم که خاک بر آن بزرگی که حرمت فردوسی رو نگاه داشت و بنای امروزی رو برای آرامگاه او ساخت، خوش باد...

 

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 10:25 ] [ فانی ]

بعضی وقت ها بعضی آدم ها همه جوره واست خاطره می سازن!

گاهی یه کتاب تو رو یاد یه رفیق میندازه و گاهی سکوهای گوشه باغ خونه حافظ... 

گاهی حضورت تو کافه کتاب به هر بهونه ای که باشه خاطره های پررنگ دیروزها رو برات زنده می کنه گاهی نیمکت های خاموش سعدی و گاهی خنکای سروهای بلند باغ ارم و گاهی پله های از پی هم مقبره خواجوی کرمانی و گاهی دریچه نگهبانی کاخ باغ عفیف آباد... فرقی نمی کنه کجا ولی هرگوشه این شهر یه عالمه خاطره واسم داره... ولی...

ولی اگه حتی از کنار پارک بعثت بگذری هم یه لبخند شیرین و یه خاطره گرم قلبت رو روشن و روحت رو زنده می کنه! اگه پاتو بذاری تو پارک ناخودآگاه به سمت یه گوشه خاص از پارک میری و زیر درخت خاصی میشینی و ....

اگه دست من باشه که زیر درخت های پارک فقط کلم پلوی شیرازی می خورم و ماست کنگر و به صدای سنتور روح نواز سیامک آقایی دل می سپارم... اگه دست من باشه ...



هیچ جای شیراز آب و هوای عصرهای پرسنتور پارک بعثت رو نداره ...


پ.ن:

مرسی بچه ها... مرسی که شیرینی لذت بودن کنار دوستان رو دوباره بهم چشوندید... مرسی...


بازی نوشت:

ببخشید بچه ها که گرم مهمون داری شدم...  نمادهاتون بامزه بودن... مرسی از شرکت تو بازی... تو ادامه مطلب می تونید اسامی صحیح افراد شرکت کننده و نمادهاشون رو ببینید...


برای ... : 

دلم هوایت را کرده بود اما کسی بود که سخت در آغوشش کشم تا روح سرگردانت میان قلبم زنده شود... دلم هوایت را کرده بود...



روز نوشت:

آلزایمر ندارم در این زمینه... می دونم امروز روز مادره.. روز موجودی که بزرگترین نعمت رو به بشریت تقدیم کرده... روز قوی ترین زنان عالم... اما... بی خیال... مهم نیست... چشم... همونجور که خواسته شده به همه مادرها امروز رو تبریک می گم... اما تو رو خدا وقتی مادرتون رو می بوسید و براش هدیه می خرید یادتون باشه خیلی ها امروز دلشون می خواست مادرشون کنارشون باشه و ...  


زنده باد مادرم که آفتاب زندگیست...




ادامه مطلب
[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 18:59 ] [ فانی ]
 

 

میریم که در ادامه مطلب بازی رو داشته باشیم... ببینم چطوری نمادهای بچه ها رو شناسایی می کنید... اسامی شرکت کنندگان تو ادامه مطلب هست... مرسی از همه اتون برای همکاری و شرکت

عذرخواهی می کنم یه کم طول کشید... آپلود عکس ها و مرتب کردنشون و اینترنت پرسرعت ما و ... دیگه اینکه حسابی شرمنده ایم...

 

 

 

خیلی خیلی مخصوص نوشت:

همیشه گفته ام من خیلی خیلی خوش شانسم به خاطر اینکه شیرازی هستم و سه تا از بهترین و مشهورترین بلاگ نویس هایی که می شناسم شیرازی هستن... شجاع که اکثر دوستی هامون با حضور اون پا گرفت، بنجامین باتن که یکی از هوشمندترین بلاگ نویس هاییه که شناختم و میثم آواژه که حتی وقتی نیست یادش لبخند به لبهامون میاره ... فردا تولد یکی از این سه نفره... میثم... دوست خوب من ... تولدت مبارک...

 

برای ... :

دلتنگ باشم یا نباشم چه فرقی دارد وقتی تو آنجا که باید نیستی...

 

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:7 ] [ فانی ]

... در دل اهل معرفت او بیش از آن است که فلاسفه و متکلمان می پندارند که گویند که او عرض نیست و جوهر نیست و جسم نیست و آنگاه پندارند که این تنزیه است....

... قومی خدای تعالی را نام برند و ندانند که آن خود چه بود و قومی پیر خود را نام نبرند که از خدای تعالی چیزی دانسته! چه خبر دارند که پیر را این همه تعظیم از آن است که دلش محل معرفت خدای بود....


عین القضات همدانی


پ.ن:

با تشکر از همه اونایی که تا حالا نمادشون رو فرستادن خواستم بگم که فردا عصر پست نمادها گذاشته میشه... هرکی تا حالا نمادش رو نفرستاده دست بجنبونه.. الان وقت شیرازی بازی نیست :دی

[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:47 ] [ فانی ]
 

خب سلام عرض می کنم خدمت شرکت کنندگان عزیز ...

هیچی دیگه فقط خواستم بگم دوشنبه بازی نمادها رو می ذارم... هرکی دوس داره شرکت کنه سریع تر نمادش رو واسم بفرسته...  دست بجنبونید تنبل ها...



برای ... :

این همه قصه برای هرشبم مانده... حیف تو نیستی که شهرزاد قصه گویت شوم... 

[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:30 ] [ فانی ]
تا حالا به این فکر کردید که هرکسی می تونه یه نماد، یه سمبل، یه مظهر داشته باشه؟ 

مثل هرچیزی که تو این دنیاست همه ماها یه نماد داریم... یه چیزی که وقتی بقیه اون رو ببینن یاد ما می افتن...  بعضی نمادها خیلی مشهور و جهانی هستن مثلا مجسمه آزادی رو که می بینی بلافاصله یاد آمریکا می افتی یا حافظیه رو که می بینی یاد شیراز می افتی... یا مثلا لامپ رو که می بینیم یاد ادیسون می افتیم... 


هر انسانی هم تو این دنیا یه نماد مخصوص به خودش رو داره... چیزی که اگه بقیه ببینن یاد اون شخص خاص می افتن... تا حالا این نمادها رو دیدید؟ می دونید چه چیزی نماد شخصیت، رفتار و وجود شماست؟ می دونید چه چیزی دوستانتون و اطرافیانتون رو به یاد شما میندازه؟

من میخوام ما با همدیگه بیشتر آشنا بشیم واسه همین یه بازی کوچولو دارم واستون... یه هفته فرصت داریم که فکر کنیم و ببینیم که چه چیزی نماد شخصیت ماست... بعد از همون نماد خودمون یه عکس می گیریم و به این ایمیل می فرستیم: 

fani_b_61@yahoo.com

بعد همه عکس ها که به دست من رسید می ذارمشون تو وب و اون وقت بازی شروع میشه... شماها میایید و میگید هرعکس نماد چه کسیه؟ 

کی حاضره تو این بازی شرکت کنه؟ 


پ.ن: 

امیدوارم این بازی جبران همه بدقلقی های چند هفته اخیرم باشه... 

[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:39 ] [ فانی ]


یک استکان چای رفاقت!

یک لبخند تلخ!

یک نگاه پرحسرت!

تمام سهم من از این دو سال!

تمام شد!

به اندازه کافی ثابت شدم!

بردار آن قاب عکس را

رفتن اجبارست!


پ.ن:

کم خراب بودم خودم که ... 

انگار این روزها همه دست به یکی کردن واسه انداختن یه ترک حتی کوچک به قلب من... بخدا این قلب دیگه طاقت نداره...بخدا... حالا اگه دلت میخواد تو هم یه تلنگر دیگه بزن... 


... نوشت:

دلم برات خیلی تنگ میشه.. خیلی... از همین الان یه ترک بزرگ رو قلبم به اسمت ثبت شده... 


بلاگ نوشت:

همه اتون رو میخونم... یه کم آروم بشم میام کامنت هم می ذارم... ببخشید تلخیمو... 

 

 

آخر نوشت:

حسابی شرمنده همه اتون شدم... همین امروز وفردا با یه پست توپ خدمت میرسم که جبران بکنم... راستی بچه ها ... عاشقتوووووووووووووووووووووونم

 

 

 

[ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 22:0 ] [ فانی ]

سعدیه مثل همیشه خلوت بود.. خلوت و آروم! وقتی بارون می باره مردم شیراز اگه بخوان جایی برن یا حافظیه رو انتخاب می کنن یا باغ ارم رو.. کمتر کسی یادش به سعدی و خانه بزرگ و خلوتش می افته!

همیشه از این خلوت بی حساب باغ بزرگ سعدی لذت بردم! آدم میتونه با خیال راحت بشینه کنج باغ زیر سایه درخت های بلند و به زمزمه گنجشک ها گوش کنه...

 

 

 


پ.ن: 

ادامه مطلب یه داستان کوتاهه یا اسمش رو هرچی دوست داشتید بذارید... اگه دوست داشتید بخونیدش...


پ.ن:

امروز روز حضرت سعدی هست... امیدوارم امروز هر آرزویی می کنید برآورده بشه...


موسیقی نوشت:

تنها با صدای حسین علیشاپور

 

های و هو رو فراموش نکنید... یه هدیه دارم واسه امشب...

دل نوشت:

دلم میخواست بازم اسمت رو صدا کنم... حیف که نامحرم زیاده...




ادامه مطلب
[ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 0:4 ] [ فانی ]
 

... ای دوست به جلال و قدر او که چندین سال مرا این واقعه بود که چرا شاید که هیچ آفریده نام خدای برد! ولیکن فرمان است.

قومی را دیده بر ارادت او آمد، به ترک فرمان او بگفتند. چه می شنوی؟ یک بار دیگر بنوشتم و هنوز دانم که ندانی. 

فرمان معشوق دیگر است و ارادتش دیگر، گاه گاه فرمان معشوق محکی بود که عیار نهاد ِ عاشق از آن خواهند که بداند که فرمان برد ناپخته بود و اگر نبرد نشان کمال است.

جوانمردا! ترا اینجا به تقلید و تعصب فروبسته اند که هرچه منقول نبود فهم نتوانی کرد.

...

ندیدی ای دوست کسی که بر ارادت دوست و معشوق خود مطلع بود خلاف فرمان او کند، در موافقت ارادت او. چه می شنوی؟ ابلیس بر ارادت خدا مطلع بود که او نمی خواهد که ابلیس سجود کند، چون گفت (اسجدوا الآدم) آن محکی بود تا خود کیست که به فرمان او سجود غیری کند! همه سجود کردند الا معلم فریشتگان. لابد چنین بود، استاد از شاگرد پخته تر باید که بود.

...

عین القضات همدانی


پ.ن:

... هر روز بر خود واجب دار، که از مال چیزی جدا کنی و به کس رسانی که سوال نکند ... 

اگه دلتون خواست به این توصیه عمل کنید، اینجا فرصتش مهیاست...

 

 

عذرخواهی نوشت:

این روزها کمی به هم ریخته ام و گیج می زنم... یکی دو جا حرف هایی زدم که به مذاق ها تلخ اومده و چند نفری رو از خودم رنجوندم... ازتون عذر میخوام... سعی می کنم همین یکی دو روزه دیداری با مرادم داشته باشم شاید که آروم بشم... امیدوارم عذر خواهی منو بپذیرید...

 


آخر نوشت:

اشتباه من این بود ....
هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ....

فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند .




 

[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 20:20 ] [ فانی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

قــصــه درد دل و غــصــه شـــبـــهــای دراز
صورتی نیست که جایی بـتوان گفتـن بـاز

مـحـرمی نیسـت کـه بـا او بـه کـنار آرم روز
مونسی نیست که با وی به میان آرم راز

در غـم و خـواری از آنم کـه ندارم غـمـخـوار
دم فـرو بـسـتـه از آنم کـه نـدارم دمـسـاز

خود چه شامیست شقاوت که ندارد انجام
یا چـه صبـحـسـت سـعادت که ندارد آغاز

بــی نــیـازی نــدهـد دهـر خــدایـا تــو بــده
سـازگـاری نـکـنـد خـلـق خـدایا تـو بـسـاز

از سـر لـطـف دل خـسـتـه بـیـچـاره عـبـیـد
بــنــواز ای کــرم عــام تــو بــیـچــاره نـواز

عبید زاکانی
امکانات وب