خواب دیشبم رو خیلی دوست داشتم.. مخصوصا اون موقع که الف نتونست هیچکس رو کول کنه و ببره اون طرف، با اینکه همه اشون کلی لاغر بودن.. ولی وقتی به من رسید، با اینکه بهش گفتم نمیتونی، من خیلی سنگینم، به راحتی منو برد اون طرف.. عجب حالی داد بهم.. کیف کردم.. کاش سال دیگه که میام اینجا رو بخونم، این خواب رو هنوز یادم باشه..
تا حالا حالتی به اسم فراموشی رو تجربه کردید؟ نه اینکه خودتون بخواهید چیزی رو فراموش کنید.. یه چیزی شبیه آلزایمر.. کلمه ها، تاریخ ها، اشخاص، حادثه ها.. خلاصه همه چیز رو فراموش کنید.. تا حالا تجربه اش کردید؟ من هر روز دارم بیشتر از روز قبل تجربه اش می کنم.. یه مدت فقط متن هایی که می خوندم از یادم می رفتن.. بعد آهنگ هایی که می شنیدم رو فراموش می کردم.. کافیه یه آهنگ رو پلی کنم، همراه با خواننده همه متن رو یادمه و می خونم، ولی به محض اینکه خاموش بشه، هیچیش یادم نیست.. یه کم بعدتر قصه های مامان یادم رفت.. خاطرات ده سال، بیست سال قبل.. جلوتر که اومدم دیدم هیچ شماره ای رو حفظ نیستم.. بعضیا رو بهشون عادت کردم.. مثل شماره بابا.. یا شماره آجی کوچیکه.. همینطوری نمی تونم بگم، ولی دستم که به سمت تلفن میره ناخودآگاه درست می گیرمشون.. بگذریم از اینکه گاهی اشتباه می کنم و مجبور میشم دوباره دست به شماره بشم.. بعدتر دست به دامن داستان صوتی و نمایشنامه های رادیویی و فیلم شدم تا مثلا یادم نره داستان آناکارنینا چی بوده.. ولی یه مدت که گذشت، دیدم اونا رو هم یادم نیست.. یعنی یادم هست، ولی یه طرح گنگ و مبهمه.. از اصل ماجرا هیچی یادم نیست.. یه مدت کلمه ها رو گم می کردم.. خودم می دونستم اون روزا حالم چندان خوب نیست.. می فهمیدم.. هی دنبال کلمه ها می گشتم و یادم می رفت اسم کتاب سعدی گلستان بوده و اسم کوچیک زاکانی عبید و اسم شهرم شیرازه و ... این قسمت از همه اش دردناک تر بود.. برای همینا بود که زدم به جاده بازی پیدا کردن تفاوت ها و سودوکو.. می خواستم ذهنم رو تقویت کنم.. می خواستم یادم نره.. بعد دکترم منیزیم تجویز کرد.. یه مدت احساس کردم بهترم.. کلمه ها بهتر شدن.. برگشتن به ذهنم.. ولی هنوز بقیه ماجرا سرجاشه.. هنوز اکثر چیزها رو فراموش می کنم.. اما یه چیز رو یادم نمیره.. قول های آدما، قول هایی که الان حدود شش هفت سال حتی یه نفر رو ندیدم به قولش عمل کنه.. در کنار همه اون فراموشی های آزاردهنده، این در خاطرماندگی از همه اش دردناک تره..
امضا
چند وقت قبل لپ تاپ دچار مشکل شد و با هزار دردسر تونستیم فایل ها رو برگردونیم.. این اتفاق و چند تا حادثه دیگه، انقدر روی من اثر گذاشته بودن که سرگرمی عزیزم رو از یاد برده بودم..
همین دیشب آخرین قسمت سریال شرلوک رو دیدم.. یه سرچ تو نت زدم ببینم قسمت جدیدی نیومده که چشمم به امضای بندیکت کامبریج افتاد.. یهو یاد فایل نازنینم افتادم و یه لحظه فکر کردم پاک شده! اشکم داشت جاری می شد که یادم افتاد، کل فایل هام رو یه جای امن ذخیره کرده ام! آخیش.. دیگه لازم نیست دوباره دنبال امضاهای مختلف بدوم..
.
پ.ن: من اینجا هستم فقط و گاهی هم فیس بو.. نه اینستاگرام، نه تلگرام و نه هیچ جای دیگه..
گم و گور
در این حد گم و گور شدم.. در این حد حافظه ام ضعیف شده.. در این حد روز به روز گم تر و گم تر میشم..
هیچ علاقه ای به نوشتن! به خوندن.. به ..
کلا به هیچی علاقه ندارم..
فقط دلم واسه اینجا تنگ شده ..
سریع و خشن 7
عاشقانه هم که نمی بینم فرقی بحالم نمیکند.. حالم به همان تلخی است که بوده..
فقط به چند ثانیه کوتاه دلخوش کرده ام.. های زندگی.. چقدر کوتاهی.. عذاب هر لحظه تمام شدنت خراب ترم میکند..
بهشت
- وقتی میگم سوگلی خدا هستم مسخره میکنی..
-- باز چی شده سوگلی بانو؟
- ببین.. هروقت یه چیزی رو از دست میدم یه چیزی ده برابر بهترشو نصیبم میکنه..
-- مواظب باش ها.. از من بهتر نصیبت نمیشه ها.. چون اصلا وجود نداره..
- مسخره..
-- خب حالا بهت چی داده؟
- پارک کوچولوم به شکل یه باغ بزرگ درآمده.. هر روز میتونم از صبح تا شب ببینمش.. بهشتم خوشگل تر از قبل جلوی چشمامه..
-- هوم.. داره جدی جدی بهت حسودیم میشه سوگلی بانو..
- کووووووووووووووووووووفت..